آب شدم.......

سلام.

هنوز هم که هنوزه لپ های من سرخه.

آخه می دونید چیه؟

معلم انشای ما هفته ی پیش گفت که یکی از داستان های شاهنامه رو به زبانی که دوست داریم بنویسیم.

منم نمیدونم سرم به کجا خورد که یه شعر درباره ی ضحاک و پدرش گفتم که سه صفحه ی A/4 رو پر کرد.

بعدا به این موضوع می پردازیم.

امروز زنگ اول که زیست بود و درس داد و از من و چند نفر دیگه پرسید.

زنگ دوم هم که فیزیک بود و جواب امتحان هفته ی پیشم رو گرفتم و فهمیدم که گل کاشتم.

زنگ سوم هم انشا بود و..........

من شعرم رو خوندم.

تا چنددقیقه ی بعد از اون همه ی بچه ها پشت سر هم دست زدن و منو تشویق کردن.

خانم پاکزاد معلم انشای ما هم که بال دراورده بود به من یک نمره ی کامل داد.

توی زنگ ناهار هم که جلوی معاونمون آب شدم.

اون هم کلی از من تعریف کرد و دست آخر.......

زنگ چهارم = ریاضی

غرغر معلممون یعنی رحمانیان رو نباید از یاد برد.می گفتش که امتحان هامون رو خراب کردیم و چند نفر نمره ی کامل رو گرفتن و بعضی ها هم که اصلا..........

از پنج زیر یک اورده بودن.

من خودم سه و نیم شدم.

از این ها گذشته درس مبنا ها رو کاملا خوندیم.

و اینکه به من گیر داد که حواسم رو سرکلاس جمع نمی کنم.

من میگم بعضی از معلم های ما مشکل با من دارن..........نگید نه.

هزار تا درد و مرض به من بست و یه سری مشکل بار من کرد.

از اینها گذشته باید بگم که بنده از تمامی دوستانی که در راه همین شعرگویی و نویسندگی کمکم کردند تشکر می کنم.

اول از پدر و مادرم و خواهرم تشکر می کنم.

دوم از خانم مهرجویی معلم ادبی خودم و همین طور خانم بابایی معلم قدیمی ادبی خودم متشکرم.

و سوم از دوستان خوبم و معلم های ادبیات و انشایی که تا به حال داشتم.

و در آخر از معلم سوم و چهارم و پنجم دبستانم که واقعا به من کمک کردند.

راستی...........به پریناز ستایشگر.......دوست مهربون و خوبم که داره خاطرات مدرسه و خودش رو کتاب میکنه تبریک میگم و آرزو می کنم که در این راه موفق باشه.

از این ها گذشته پست امروز رو هم نوشتم.

پس تا نوشته ای دیگر....................

خدانگهدار

/ 3 نظر / 9 بازدید
مجتبی

سلام. خوبی ؟ خوشی؟ ملیکا جون یک خبر برات دارم . بیا توی وبلاگم خودت میفهمی . فعلا[قلب][ماچ]

نسترن

بابا ما یه معلم زبان فارسی داریم به من که همیشه انشام بیست بود و مسابقه شرکت میکردم 18 داده. رکوردش:تا الان کسی 20 نگرفته.