سلام

بابت این دو سه هفته نبودنم عذرمیخوام

از آقای م هم بیشتر

خیلی خوب..........

خاطرات دو روز پیش تا امروز رو میخوام بنویسم

میخواستیم با ملیکا شایسته پنجشنبه بریم مروی برای کارسوق خرید کنیم

اما نشد

از اون طرف حال داداش ملیکا بد شد و از این طرف هم حال مامان من

خلاصه جمعه رفتیم

لباس ام رو پوشیدم و یهو دیدم که یه نفر زنگ زد

ملیکا بود

مثل همیشه موهاش سیخ روی هوا بود و من از آیفون تصویری فقط موهاش رو میدیدم

خلاصه

با پدرش اومده بود دنبالم

رفتیم سروار ماشین شدیم

یه ذره حرف زدیم و بعد ملیکا آهنگ گذاشت و صداش رو برد بالا ی بالا

تازه به من گفت که یکی از باند هاشون خرابه

من یکی که کر شدم

بعد هم رفتیم مولوی

چون مروی بسته بود

رفتیم اونجا و...........

ملیکا هم که زده بود به سرش مدام می گفت:

اینقدر دوست دارم به لات ببینم......................

یه زن لات..............................

اینقدر دوست دارم دعوا بشه...............

همین که پارک کردیم و پیاده شدیم................

دو نفر دست به یقه شدن

قدم ما خوب بود

خلاصه یه ذره رفتیم تا رسیدیم به یه خشکباری

مردی که اونجا کار می کرد با بابای ملیکا آشنا بود و کلی با هم حرف زدندو ...............

بعد هم رفتیم توی یکی از پاساژها.......

هرچند که به خرابه بیشتر شبیه بود

رفتیم پارچه فروشی مثلا چهارتا ساتن بگیریم

نیم ساعت گذشت و  من و ملیکا یه زنگ هم انتخاب نکردیم

بابای ملیکا گفت که مغازه دار رو معطل کردیم و سر همین اومدیم که مثلا سریع انتخاب کنیم

کردیم و خریدیم و تور هم گرفتیم

اومدیم بیرون و یه سری خرده ریز هم خریدیدم و جاتون خالی رفتیم جگرکی

من ملیکا هر کدوم دو سه تا سیخ قلوه خوردیم و .......

برگشتیم رودکی

من بابای ملیکا رو از پایین رودکی تا .........

کشوندم

بدبخت عصبی شده بود و داشت زیر لب  (البته فکر کنم.ندیدید اونو که.بدبخت از عصبانیت شده بود تمشک سیاه) می گفت که بد کاری کرده اومده با ما دوتا فرزانگانی خل وضع

خلاصه من و ملیکا مدام به خودمون می گفتیم که:

من:نکنه بابات ما رو از وسط نصف کنه

ملیکا:نه بابا.نگران نباش.مطمئنا خشن تر کار میکنه

من:یعنی ترور میکنه ما رو

ملیکا:متاسفانه بله

 

به هرحال کلی خرید کردیم و بعد هم بابای ملیکا منو رسوند خونه

 

دیروز یک ساعت توی دفتر معاون بودم و داشتم با اون حرف می زدم

اگه بدونید چه رنگی شده بودم

عین گچ

یه چیزایی گفت...........

خلاصه ساعت هفت تا هفت و نیم معلم هندسه ی ما کلاس جبرانی به خاطر تعطیلی ها گذاشته بود و ما به یک نکته در آن روز و برای اولین بار در زنگ هندسه پی بردیم

 

آن هم اینکه معلم هندسه ی ما نجارنیا شلوار پاش نبودسوالتعجب

هرچند که به نظر من طبیعی هستش

آخه برای نجارنیا به اون چاقی اصلا شلوار پیدا نمیشه

ما هم سر همین کلاس کلی با دلنیا دعوا کردیم

البته منظورم از ما من و ملیکا شایسته بود

آخه یه حرفی زد که.......

من و ملیکا توی اون آفتاب از ساعت ده تا دو سه رفتیم بیرون ولوی کوچه خیابون برای همین آدما و برای نمره ی اینا خرید اونوقت..........

دلنیا میاد و ...........

 

خلاصه زنگ اول تاریخ بود و نیم ساعت درس داد و بقیه ی اون زنگ رو با دلنیا دعوا

زنگ دوم زبان بود و درس داد و تمرین حل کردیم و..........

زنگ سوم هم که فیزیک بود و رفتیم آزمایشگاه و آزمایش های مربوط به شکست نور رو انجام دادیم

زنگ چهارم یا همون آخر هم که ادبیات بود و درس داد و جزوه نوشتیم

و خانه.......

 

امروز:

 

زنگ اول زیست بود و فقط پرسید

کل زنگ رو............

زنگ دوم فیزیک بود و.........

معلممون عارفی نیومد

ولی یکی بدتر از اون پیدا شد

اینقدر غرغر کرد و دعوا کرد که................

هیچی هم از این زنگ نفهمیدیم

 

زنگ سوم به جای انشا شیمی داشتیم

درس توازی رو داد و بعد هم که تمرین حل کردیم

و زنگ آخر ریاضی بود.......

من اینقدر دلم میخواد هرچی فحش تونی دنیا و به زبان های مختلف وجود داره به معلم حسابمون بدم..........

امروز آبروی ملیکا شایسته رو جلوی همه ی ما و خانم جعفری برد.

خجالت هم نمیکشه

انگار نه انگار که معلم هستش و خدا نیست

نمیخوام درباره ی این زنگ بنویسم چون واقعا توی این زنگ فقط حرص خوردم

 

 

و خلاصه اینکه اومدیم خونه و ناهارم رو هم خوردم

خداحافظ

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
افسون

سلام عزيزم منم تيز فرزانگاني ام وبت باحاله

بني جون

خيلي دوست دارم آبجي جونم ... ببخشيد دير سر ميزنم ...[خجالت][قلب]

ملیکا (براتی)

آره با این قسمت آخر کاملا موافقم

بني جون

سلام ... آبجي جونم خوبي؟ اميدوارم تو امتحانتت موفق باشي ... شاد باشي عزيزم ... راستي آپيدم ... وقت كردي بيا پيشم ...[قلب][ماچ]

مجتبی شیرازی

[پلک]

ارتین

کیر خودت کردی بااین مطلب ها.

ومپیج بزرگترین سایت خاطرات یک خون آشام

با سلام و عرض خسته نباشید به شما شما به وبسایت سریال خاطرات یک خون آشام دعوت شده اید منتظر حضور سبزتان در سایت هستیم با تشکر مدیریت ومپیج Vampage.ir