بدم میاد.........

سلام.

امروز اصلا حال و حوصله ندارم.

زنگ اول قرآن بود و روخوانی کردیم و من از بیست 75/19 گرفتم.بعد هم تکلیف داد و گفت که جلسه ی بعدی میپرسه.

زنگ دوم هم که هندسه بود و تمرین حل کردیم و درس داد.

توی این زنگ هم یک دعوای آن چنانی بین معلم هندسه و دلنیا که مشق ها رو اشتباهی به من داده بود پیش اومد.

دلنیا از این طرف داد میزد و غرغر میکرد و معلم هندسه ی ما یعنی خانم نجارنیا از اون طرف داد میزد.

خلاصه اینکه زنگ بعدش هم ریاضی بود و امتحان گرفت.اون هم چه امتحانی.

درسته که از پنج نمره بود ولی خداییش سخت بود.

دعوام نکنید.

چون مطمئن هستم که از پنج ......... یک میشم.

زنگ بعدش هم دینی بود و خانم شجاعی درس داد و پرسید.

من هم از پنج ......... پنج شدم.

خجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالتخجالت

زنگ آخر هم که هنر بود و من کار هنرم رو نیاوردم.

وسایل های اون رو اوردم ولی کار اصلی ام رو نیاوردم.

توی این زنگ چون کاری نداشتم تمام مدت با خانم منفرد که معلم هنر ما هستن حرف زدم و درددل کردم.

خلاصه اینکه دیروز جشن هالوین رو گرفتم و واقعا خوب شد.

خانم حسن زاده که دید جشنی که درست کردم خیلی جالب شده گفت که هر ماه یه باز همچین جشنی داشته باشیم.

و در آخر باید بگم که با لباس یک پرنسس مصری به جشن هالوین رفتم و ترکوندم.

 

دیگه چیزی ندارم.

بای.

/ 5 نظر / 9 بازدید
افزایش رنک گوگل و الکسا

افزایش پیج رنک گوگل افزایش رنک الکسا بازدید فوق العاده بالا افزایش درصد سئوی وبلاگ شما با تبادل لینک با ما امکان پذیر است(پیج رنک ما 2 میباشد و تبادل لینک با ما 100% به افزایش رنک شما کمک میکند)

بنی جون

سلام...شایدعجیب باشی ولی از نظر من خیلی خوبی... راستی خوشحال شدم که گفتی جشنتون خیلی خوب اجرا شده... موفق باشی دوس جونم...[ماچ][نیشخند]

الی

دلم تنگ است زمان با من كمي سنگ است چه بي تاب است غم رفتن چه بي اندازه دلسنگ است براي ماندنم در خاطر دريا دل ساحل پر از ابهام و ترديد است تو با يك برق اندوهت مرا افكنده اي در دام مرگ سرد چه تنها مانده ام اينجا سراغي از دلم پيداست ؟ كسي آيا به خاطر آورد دل را ؟ تو بگذر از نبودن ها و بودن ها براي لحظه اي باور ، به من خو كن كه اينجا مانده ام تنها تماشا كن كه بي ترديد در راهم كه انجامش به تنهايي رسد آخر براي اندكي آرام ، سفر كن در نگاه من كه داني طاقت رفتن چه اندوهيست سفر كردن به تنهايي چه بي رحم است به تنهايي سراغ از من نمي گيري نمي داني سراب زندگي تلخ است نمي داني زمان زندگي است سلام آپم منتظرتم [قلب][قلب][قلب][چشمک]

آوا

ملیـکا فک کنم من نباید هیـچ وقت به موضوع دستت اشاره میـکردم ، بت گفتم جایـ جارش نزن ، ایـن پستم پاک کن . سعی نکن به خودت مغرور بشی به خاطر اینکه فک کنی مغروری این پستم پاککن ، دیـگه هم به کسی قضیه دستتو نگو ! جو گیرم نشو ، چون میـدونم بزرگ شی مغرور میشی ، به حرفی که گفتم گوش کن ، شوخی نمیـکنم ! پستتم پاک کن . حرفمو جدی بگیر ، همین !