نمیخوام.................

نمیخوام.............

هیچی نمیخوام.........

خسته شدم از بست عین دیوونه ها دور خودم چرخیدم و فکرکردم و به هیچی نرسیدم

دیروز اصلا حالم خوب نبود

صبح زود رفتم آزمایشگاه چون آزمایش خون داشتم

پرستاره با من دارت بازی کرد

همچین سوزنه رو محکم و سریع فرو کرد توی دستم به خدا دورش کبود شده

یه چیز دیگه هم که باید بگم این بود که اصلا پرستاره نتونست یه رگ توی دستم پیدا کنه

برای همین فقط فرو کرد

دیروز به خاطر همین آزمایشگاه زنگ اول رو نبودم

زنگ ناهار که شد با ژینا یعنی دختر معلم شیمی مون رفتم زنگ تفریح رو باهم باشیم

اومدم توی دستشویی این پنبه رو از روی جای سوزنه بردارم

آخه می ترسیدم خون بزنه بیرون

از بس بد زد

پنبه رو که برداشتم همونطور که انتظار داشتم خون فواره زد

خلاصه ژینا یه دستمال کاغذی داد گذاشتم روش تا خونش بند بیاد

اصلا هم بند نیومد

رفتیم بالا توی کلاسمون.........

راستی باید بگم که ژینا توی کلاس ما نیست

رفتم سررسید م رو بردارم .........

آستینم بالا بود

دستمال هم روی این جاش و دستم هم روی دستمال

یهو بچه ها ریختن گفتن چی شده؟؟؟؟؟؟؟

چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و خلاصه برای دوازده نفر توضیح دادم

بعد هم با ژینا رفتم پایین............

توی دفتر خانم عابدیان

ایشون هم گفتن چی شده و بار دیگر توضیح دادم

فقط به شما بگم از بس که خون اومد زنگ آخر که هنر بود روی میز ملیکا براتی و غزل توکلی پخش شده بودم

بخدا می خواستم بخوابم منتها دو همکلاسی محترم مدام منو از خواب می پروندن

امروز هم که بعد از زنگ ورزش که جغرافی بود با سرم روی میز بود و یا سرم روی دستام بود و یا سرم رو گرفته بودم

ملیکا شایسته و آوا هم که اومدن گفتن چی شده و گفتم که سرگیجه سردرد دارم

دست گل مبینا ذالقدر بغل دستی من درد نکنه که مشق عربی منو نوشت

آخه به کل یادم رفته بود مشق عربی داریم

اون هم که دید حال من بده اومد و برای من اون شیش هفت صفحه ای که مشق بود نوشت

و زنگ آخر هم که عربی بود و نمره ی کاملا درخشانم(آره جون خودم) رو دیدم

از بیست شدم................................

فقط خدا رو شکر زیر 15 نشدم

من توی حفظ کردن کلمات عربی مشکلی ندارم

توی قواعد هستش که آبروی هرچی عربه می برم

و خلاصه توی سرویس هم خواب بودم

و خونه رسیدیم

از دوستان گل عذر میخوام که این دو سه هفته چیزی ننوشتم

و خدانگهدار

 

پ.ن:از آقای م میخوام که....................

حرف دلشون رو اونجایی که میدونن بنویسن

 و در آخر من ناراحت نشدم بابت..............

/ 6 نظر / 20 بازدید
بني جون

سلام ... مليكا جون حالا كه بهتري؟[نگران] چه روزي داشتي !!! فكر كنم حسابي حال كردي ...[نیشخند] راستي منم عربيم به هيچ عنوان خوب نيست ... زياد نگران نباش ... البته خدا شكر الان سه ساله كه عربي ندارم و از اين بابتم خيلي خوشحالم ... شاد باشي ... دوست دارم آبجي جونم ...[قلب][ماچ][لبخند]

امینه

سلام من هم هم سن تو هستم خوشحال می شم با هات دوست بشم به من هم سر بزن راستی من هم عاشق خاطرات یک خون آشام هستم

امینه

سلام من هم هم سن تو هستم خوشحال می شم با هات دوست بشم به من هم سر بزن راستی من هم عاشق خاطرات یک خون آشام هستم

مجتبی شریعتی

دعوت نامه : با یک مطلب جدید (پست ثابت و صندلی داغ) آپم . خوشحال میشم بیای بخونیش و نظرتو بزاری[گل]

ساحل مهربانی

سلام شما می دونین چرا وبلاگ بنی جون مسدوده؟ مگه آدرسشو تغییر داده؟ اگه بهم اطلاع بدین ممنون میشم.[گل]

نازنین

عزیزم وبت خیلی باحاله. شاید منم یه وب راجب خودم و دوستای خون آشامم درست کنم ولی فعلا فقط یک سری عکس خاطرات خون آشام توی وبم گذاشتم. من لینکت کردم. لینکم میکنی؟ http://nazanin1392.blogfa.com/[لبخند]