امروز اولین جلسه............

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام .......

امروز هم خوشحالم و هم ناراحت.

خوشحالی من برای اینه که امروز اولین جلسه ی ساخت جشن هالوین ماست.

باز هم از دوستان خواهش میکنم که بگن من چه لباسی بپوشم.

چون واقعا خودم نمی دونم.

امروز زنگ اول زیست داشتیم و ثمین رو سوال پیچ کردیم.معلممون هم درس داد و گفت که فردا امتحان کتبی میگیره.

زنگ دوم هم که زبان بود و درس داد و گفت که به سلامتی و میمنت قراره یه امتحان هفته ی دیگه داشته باشیم.

زنگ سوم هم فیزیک بود و یه درس خیلی خیلی باحال داد و گفت که فردا امتحان کتبی هماهنگ پایه ی دوم داریم و تمرین حل کردیم.

زنگ آخر هم که ادبیات بود و درس داد و گفت که جلسه ی آینده میپرسه.

خر شانس که میگن به ما میگن.

فردا از چهار زنگی که داریم سه زنگ رو امتحان داریم.

اون یه زنگی رو هم که امتحان نداریم انشاست.

عالیه نه؟

واقعا خر شانس هستیم.

یه ذره خوشحالی دیگه هم میمونه که مربوط میشه به بودن یکی از همکلاسی های من در شورای دانش آموزی.

او کسی نیست جز:::::

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ملیکا شایسته تبار

که میشه گفت بغل دستی منه.

ناراحتی من هم برای اینه که یکی از بچه های کلاس که جلوی من میشینه یه حرفی زد که از این رو به اون رو شدم.

همینکه زنگ آخر میخواست شروع بشه اومد و نشست و تا من دستم رو سمتش بردم یهو دستم و گرفت و به اون نگاه کرد.

بعد یه سری حرف ها زد که من ازشون سر در نیاوردم.

میگفت که من یه گمشده هستم.

البته میگفت که فکر میکنه من همون گمشده ای هستم که همه دنبالم هستن.

می گفت که فکر میکنه من همون گمشده ای هستم که همه دنبالم هستن چون من با بقیه فرق دارم.

میگفت که همیشه سرزمین مصر رو دوست داشتم و اطلاعات زیادی درباره ی اون دارم و همیشه درباره ی اون حرف میزنم.

از من پرسید که تا حالا شده خواب مصر رو ببینم یا نه.

منم راستش رو گفتم.

آره.

من هر چهارشنبه خواب مصر رو میبینم.

باید به شما که نمیدونید بگم که من سال تحصیلی پیشین دوازده بار غیبت کردم و هر دوازده بار چهارشنبه بوده.

و خلاصه این که هر کدوم از خط های دست منو که ادامه بدید همدیگر رو قطع نمی کنند.

عجیبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به هرحال اگه آوا جون داری این مطلب رو میخونی تمام چیزهایی رو که فکر میکنی به گمشده میرسه برام توی نظرات بنویس و دقیق بگو که من چه چیزهایی دارم که شبیه اونه.

خواهش.

خوب دیگه.

چیزی یادم نمیاد که به شما بگم.

بای بای.

آوا یادت نره.

/ 7 نظر / 13 بازدید
الی

سلام خوبی؟؟؟؟؟؟؟ آپمممممممممممممممممممممم بدو بیا نخوری زمین عزیزم لحظه ها در گذر فاصله بود من و تو در به در فاصله ها وچه اندازه كه با هم بوديم نه به اندازۀ بيداري عشق به همان قدر كه ديوانه شدم من به انديشه خود مي گويم كه مبادا به سراغ تو بيايد هرگز و به ديدار تو هرگز فاصله قسمت من بود ، و تو بايد از كوچه ي باريك نگاهم بگذري ساده و من تنهايم من و تو مهمانيم كه به دريا برويم قايقي كو كه برسانيم خود را تا ته وسعت بي رنگ خيال ساحل باز ولي نمناكي كه به اندازه ما بي صبر است ميچكاند بر ما ، اشك سرد تنهايي را من به زنجير زمان بسته شدم به طلسمي كه نگاه تو به جانم انداخت من پر از حادثه ام از سر فصل دل انگيزي شب تا نفسهاي ترا مي بويم من به انگيزۀ احساس تو مي انديشم

مجتبی

سلام ببخشید نظری ندادم راستش من اونقد سلیقه ام خوب نیست و راستش از این جشنها و ... چیزی سر در نمیارم . ولی امیدوارم موفق باشی . بازم ببخشید[ناراحت]

الی

[گل][گل][بوسه][بوسه][بوسه]

بنی جون

سلام...خوبی؟ خوشی؟ ببخشید که دیروز نیومدم...[ناراحت][ناراحت][ناراحت] ولی خوب امروز اومدم...[نیشخند] راستی عزیزم اگه همون لباس جادوگری که گفتی بپوشی به نظرم بهتره...البته همراه با یه جاروی مخصوص و یه خرده کریم ترسناک...[خنده][خنده][خنده] فکر کنم خیلی بهت بیاد...[چشمک] راستی گمونم امروز خیلی حال کردین با سه تا امتحان...درسته؟[مغرور] دوست دارم...[ماچ] بای...[خداحافظ]

بنی جون

هنوز آپ نشدی ملیکا خانم؟[ناراحت]