دیگه........

امروز دیگه خاطراتم رو براتون نمی نویسم.تنها چیزی که به عنوان خاطره میتونم بنویسم اینه که صبح ساعت هشت بیدار شدم و شروع کردم به خوندن عربی.چون سه روز دیگه امتحان تعیین سطح عربی رو داریم.باور کنید که نمی فهمم چرا اینقدر امتحان میگیرن!خودشون میگن که نباید زیاد سخت گرفت اونوقت این جوری می کنن.

امروز میخوام براتون یه متن باحال بذارم.البته به جای خاطره.بای!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

موی سفید

یه روز یه دختر کوچولو تو آشپزخونه نشسته بود و به مامانش که مشغول آشپزى بود نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید بین موهاى مامانش شد.
از مامانش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مامانش گفت: هر وقت تو یه کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من میشی، یکى از موهام سفید مى‌شه.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

/ 8 نظر / 7 بازدید
niloo

سلااام خون آشام[چشمک]

niloo

ببخشید دیر اومدم وب باحالی داری منم راجع به خون آشام ها رمان نوشتم داره مراحل چاپشو میگذرونه[لبخند]

niloo

بیشتر بهم سر بزن[قلب]

niloo

از خون آشام ها کتاب چی خوندی؟ من حماسه دارن شان رو خییییییییلی دوس دارم[قلب]

niloo

ههههههههه[خنده] چه دختر کوچولوی بانمکی راست میگه دیگه[خنده]

niloo

خب فعلا بای[قلب][خداحافظ]