یه روز جدید...

امروز یکشنبه هستش و به نظر من بهترین روز.قلب(برخلاف جمعه)خلاصه زنگ اول که زیست داشتیم و یک امتحان شش نمره ای.تعجبمی گم شش نمره چون سه تا سوال بیشتر نبود.سوالدرباره ی کانی ها حرف زدیم و کلی کانی خوشگل رو دیدیم.مژه(ازطلای کاذب گرفته تا کوارتزها)

زنگ دوم هم که فیزیک بود و کلی تمرین حل کردیم.گریهزنگ سوم هم که انشا...این زنگ خوبی بود چون من کلی شعر و داستانک خوندم.نیشخندازاین ها گذشته مشاعره انجام دادیم و آن یکی ملیکا هم قشنگترین متنی را که تا به حال دیده بودم رو خوند.قلب

و زنگ آخر هم ریاضی...من می خواستم سن معلم ریاضی مان را به دست بیاورم اما نذاشت.ناراحتفکر کنم سنش خیلی زیاده که اینجوری می کنه.زبانبه هرحال توی این زنگ هم تمرین حل کردیم و تمرین و تمرین و تمرین و تمرین و تمرین و تمرین و..................

بعدهم که مدرسه تعطیل شد رفتم دنبال سرویس.عینکراننده من دوباره نبود و بدون من رفته بود.چشمبنابراین با یه سرویس دیگه اومدم خونه...تازه این رو هم باید بگم که مامان و بابام خونه نبودن و نیستن.لبخندوقتی اومدم خونه و می خواستم در ورودی مون رو باز کنم...هرچی کلید رو توی جاش می کردم نمی چرخید.دل شکستهآخر سر مجبور شدم زنگ طبقه اولی مون رو بزنم...اون هم خیلی طولش داد تا در رو باز کنه.ناراحت

به هرحال اومدم خونه و غذا خوردم و الان هم دارم اینو می نویسم.خنده

راستی...بازم براتون عکس دارم.چشمک

بایبای بای

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
مجتبی

سلام . امروز به نظرم جالب نبود چون خواب موندم و به دوتا از کلاسهام نرسیدم . البته نشستم توی خونه و حسابی ساکر 12 بازی کردم . جالبه من اومده بودم برای مطلب شما نظر بزارم ولی خاطرات خودم رو گفتم .[نیشخند]