خراب.......

سلام

امتحاناتم رو واقعا خراب کردم

 

 

خلاصه امروز و دیروز که خیلی خندیدیم.

دیروز امتحان زیست داشتیم.

امتحان زیست نیم ترم.....

صبح بعد از اینکه امتحان رو دادم و اومدیم سرکلاس های خودمون بشینیم....

اوا که جلوی من میشینه رفت ردیف سمت راستم و  میز یکی مونده به اخر نشست.

من هم چون دفتر زیست آوا درستم بود و معلم زیست ما هم سرکلاسمون.....مجبور به ژرت کردن دفترش شدم.

فقط نشونه گیری خودم منو کشته......

اشباهی دفتر رو به نیمکت کنارم پرت کردم......

آخه من ردیف وسط میشینم و میز آخر....

دفتره خورد به ملیکا شایسته که میز بغلی میشینه.......

جالب اینجاست صاف خورد توی سرش.......

بدبخت ملیکا که سرش روی میز بود و موهاش هم کوتاه.......

وقتی دفتر آوا خورد به سرش خیلی زیبا دفتر کمونه کرد رسید به آوا.....

ملیکا ی بدبخت هم یهو سیخ شد و و با دست های مشت کرده پرید به من.....

یعنی نشونه گیری من در حد ........ بیست که کمه....... صد بود.

خلاصه......

خاطره ی دیروز رو تعریف نمی کنم چون فقط همینش خوب بود و بقیه ی اون.......

امروز امتحان نیم ترم عربی داشتیم.....

من یکی کچل شدم از بس سخت بود.......

زنگ اول قران داشتیم و روخوانی کردیم و من سه بار توپوق زدم و نمره ی روخوانی من نوزده و نیم شد و خانم صادق بزرگی معلم قرآن ما مدام به ملیکا شایسته گیر داد که صاف بشینه و قوز نکنه....

هرچند که فکر کنم این صاف بشین قوز نکن ها ده بیست باری شد.........

خانم صادق بزرگی هم به من گفت که اون لطیفه ی تصویری ای که جلسه ی پیش براش انجام دادم رو آخر کلاس برای همه نشون بدم......

منتها نشد و افتاد هفته ی بعد.....

زنگ دوم هم که هندسه بود و امتحان های نیم ترممون رو به ما داد و من هم دیدم که چه گلی کاشتم.........

زنگ سوم هم حساب بود و گفت که هنوز امتحانات رو صحیح نکرده و تمرین حل کردیم...

زنگ چهارم هم دینی بود و فقط درباره ی پروژه ها و تحقیق هامون صحبت کردیم و سوال پرسیدیم و خانم شجاعی جواب سوالاتمون رو داد.......

زنگ تفریح که خورد من و دوسه نفر دیگه رفتیم سروقت خانم شجاعی و اون دوسه نفر شروع کردن به پرسیدن سوال.......

من هم که طبق عادت همیشگی خودم سوالاتم زیاد بود هم ایشون رو و هم خودم رو تا زنگ بعد نگه داشتم تا سوالاتم رو بپرسم......

بدبخت هردومون که هم اون و هم خودم دیر به کلاسمون رسیدیم.......

هرچند که ما زنگ آخر هنر داشتیم و گفت که کار خوبه و برای بیست ونه نفر مجبور شدم بگم که این چیزی که کشیدم الهه ی آب و ها و دریاهای یونان باستان هستش و نه گودزیلا یا دراکولا.........

و در اخر به خانه آمدیم......

یه چیز دیگه......

دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه...........

/ 4 نظر / 23 بازدید
شقایق

دوس داش گیر بده مشکلیه داااااش؟؟؟![عصبانی]

....

دختری اهل خوزستانم پزشکان از معالجه ام ناامید شدند شب در خواب حضرت زینب س را دیدم در گلویم اب ریخت شفا پیدا کردم واز من خواست این را به 20 نفر بگویم کارمندی اعتقاد نداشت کارش را از دست داد مردی اعتقاد پیدا کرد20 میلیون به دست اورد به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرش را از دست داد اگربه بی بی زینب اعتقاد دارین این پیام را برای 20 نفر بفرستین و20 روز دیگر منتظر معجزه باشین.

بریتانی

سلام وب خوبی داری ممنون میشم بلینکی باعنوان وبم فقط بگو با چه اسمی بلینکمت[لبخند]