Susa Web Tools
خاطرات یک خون آشام

خاطرات یک خون آشام

البته یک خون آشام فرزانگانی

+ خداحافظی

سلامی برای آخرین سلام

بله.این آخر کار وبلاگ یک خون آشام تشنه به خون هست

من یه وبلاگ جدید درست کردم که دیگه توی اون مطالب مدرسه مون رو می نویسم

البته اندکی کمتر و نه هرروز

البته تا جایی که بشه هرروز آپ می کنم

خاطره ی دیروز رو هم توی اون یکی وبلاگم نوشته ام

امیدوارم از اون بیشتر خوشتون بیاد

 

آدرس وبلاگم اینه.لطفا برید و ببینیدش:

 

sampadiwizard.persianblog.ir

خدانگهدار

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

سلام

بابت این دو سه هفته نبودنم عذرمیخوام

از آقای م هم بیشتر

خیلی خوب..........

خاطرات دو روز پیش تا امروز رو میخوام بنویسم

میخواستیم با ملیکا شایسته پنجشنبه بریم مروی برای کارسوق خرید کنیم

اما نشد

از اون طرف حال داداش ملیکا بد شد و از این طرف هم حال مامان من

خلاصه جمعه رفتیم

لباس ام رو پوشیدم و یهو دیدم که یه نفر زنگ زد

ملیکا بود

مثل همیشه موهاش سیخ روی هوا بود و من از آیفون تصویری فقط موهاش رو میدیدم

خلاصه

با پدرش اومده بود دنبالم

رفتیم سروار ماشین شدیم

یه ذره حرف زدیم و بعد ملیکا آهنگ گذاشت و صداش رو برد بالا ی بالا

تازه به من گفت که یکی از باند هاشون خرابه

من یکی که کر شدم

بعد هم رفتیم مولوی

چون مروی بسته بود

رفتیم اونجا و...........

ملیکا هم که زده بود به سرش مدام می گفت:

اینقدر دوست دارم به لات ببینم......................

یه زن لات..............................

اینقدر دوست دارم دعوا بشه...............

همین که پارک کردیم و پیاده شدیم................

دو نفر دست به یقه شدن

قدم ما خوب بود

خلاصه یه ذره رفتیم تا رسیدیم به یه خشکباری

مردی که اونجا کار می کرد با بابای ملیکا آشنا بود و کلی با هم حرف زدندو ...............

بعد هم رفتیم توی یکی از پاساژها.......

هرچند که به خرابه بیشتر شبیه بود

رفتیم پارچه فروشی مثلا چهارتا ساتن بگیریم

نیم ساعت گذشت و  من و ملیکا یه زنگ هم انتخاب نکردیم

بابای ملیکا گفت که مغازه دار رو معطل کردیم و سر همین اومدیم که مثلا سریع انتخاب کنیم

کردیم و خریدیم و تور هم گرفتیم

اومدیم بیرون و یه سری خرده ریز هم خریدیدم و جاتون خالی رفتیم جگرکی

من ملیکا هر کدوم دو سه تا سیخ قلوه خوردیم و .......

برگشتیم رودکی

من بابای ملیکا رو از پایین رودکی تا .........

کشوندم

بدبخت عصبی شده بود و داشت زیر لب  (البته فکر کنم.ندیدید اونو که.بدبخت از عصبانیت شده بود تمشک سیاه) می گفت که بد کاری کرده اومده با ما دوتا فرزانگانی خل وضع

خلاصه من و ملیکا مدام به خودمون می گفتیم که:

من:نکنه بابات ما رو از وسط نصف کنه

ملیکا:نه بابا.نگران نباش.مطمئنا خشن تر کار میکنه

من:یعنی ترور میکنه ما رو

ملیکا:متاسفانه بله

 

به هرحال کلی خرید کردیم و بعد هم بابای ملیکا منو رسوند خونه

 

دیروز یک ساعت توی دفتر معاون بودم و داشتم با اون حرف می زدم

اگه بدونید چه رنگی شده بودم

عین گچ

یه چیزایی گفت...........

خلاصه ساعت هفت تا هفت و نیم معلم هندسه ی ما کلاس جبرانی به خاطر تعطیلی ها گذاشته بود و ما به یک نکته در آن روز و برای اولین بار در زنگ هندسه پی بردیم

 

آن هم اینکه معلم هندسه ی ما نجارنیا شلوار پاش نبودسوالتعجب

هرچند که به نظر من طبیعی هستش

آخه برای نجارنیا به اون چاقی اصلا شلوار پیدا نمیشه

ما هم سر همین کلاس کلی با دلنیا دعوا کردیم

البته منظورم از ما من و ملیکا شایسته بود

آخه یه حرفی زد که.......

من و ملیکا توی اون آفتاب از ساعت ده تا دو سه رفتیم بیرون ولوی کوچه خیابون برای همین آدما و برای نمره ی اینا خرید اونوقت..........

دلنیا میاد و ...........

 

خلاصه زنگ اول تاریخ بود و نیم ساعت درس داد و بقیه ی اون زنگ رو با دلنیا دعوا

زنگ دوم زبان بود و درس داد و تمرین حل کردیم و..........

زنگ سوم هم که فیزیک بود و رفتیم آزمایشگاه و آزمایش های مربوط به شکست نور رو انجام دادیم

زنگ چهارم یا همون آخر هم که ادبیات بود و درس داد و جزوه نوشتیم

و خانه.......

 

امروز:

 

زنگ اول زیست بود و فقط پرسید

کل زنگ رو............

زنگ دوم فیزیک بود و.........

معلممون عارفی نیومد

ولی یکی بدتر از اون پیدا شد

اینقدر غرغر کرد و دعوا کرد که................

هیچی هم از این زنگ نفهمیدیم

 

زنگ سوم به جای انشا شیمی داشتیم

درس توازی رو داد و بعد هم که تمرین حل کردیم

و زنگ آخر ریاضی بود.......

من اینقدر دلم میخواد هرچی فحش تونی دنیا و به زبان های مختلف وجود داره به معلم حسابمون بدم..........

امروز آبروی ملیکا شایسته رو جلوی همه ی ما و خانم جعفری برد.

خجالت هم نمیکشه

انگار نه انگار که معلم هستش و خدا نیست

نمیخوام درباره ی این زنگ بنویسم چون واقعا توی این زنگ فقط حرص خوردم

 

 

و خلاصه اینکه اومدیم خونه و ناهارم رو هم خوردم

خداحافظ

 

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نمیخوام.................

نمیخوام.............

هیچی نمیخوام.........

خسته شدم از بست عین دیوونه ها دور خودم چرخیدم و فکرکردم و به هیچی نرسیدم

دیروز اصلا حالم خوب نبود

صبح زود رفتم آزمایشگاه چون آزمایش خون داشتم

پرستاره با من دارت بازی کرد

همچین سوزنه رو محکم و سریع فرو کرد توی دستم به خدا دورش کبود شده

یه چیز دیگه هم که باید بگم این بود که اصلا پرستاره نتونست یه رگ توی دستم پیدا کنه

برای همین فقط فرو کرد

دیروز به خاطر همین آزمایشگاه زنگ اول رو نبودم

زنگ ناهار که شد با ژینا یعنی دختر معلم شیمی مون رفتم زنگ تفریح رو باهم باشیم

اومدم توی دستشویی این پنبه رو از روی جای سوزنه بردارم

آخه می ترسیدم خون بزنه بیرون

از بس بد زد

پنبه رو که برداشتم همونطور که انتظار داشتم خون فواره زد

خلاصه ژینا یه دستمال کاغذی داد گذاشتم روش تا خونش بند بیاد

اصلا هم بند نیومد

رفتیم بالا توی کلاسمون.........

راستی باید بگم که ژینا توی کلاس ما نیست

رفتم سررسید م رو بردارم .........

آستینم بالا بود

دستمال هم روی این جاش و دستم هم روی دستمال

یهو بچه ها ریختن گفتن چی شده؟؟؟؟؟؟؟

چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و خلاصه برای دوازده نفر توضیح دادم

بعد هم با ژینا رفتم پایین............

توی دفتر خانم عابدیان

ایشون هم گفتن چی شده و بار دیگر توضیح دادم

فقط به شما بگم از بس که خون اومد زنگ آخر که هنر بود روی میز ملیکا براتی و غزل توکلی پخش شده بودم

بخدا می خواستم بخوابم منتها دو همکلاسی محترم مدام منو از خواب می پروندن

امروز هم که بعد از زنگ ورزش که جغرافی بود با سرم روی میز بود و یا سرم روی دستام بود و یا سرم رو گرفته بودم

ملیکا شایسته و آوا هم که اومدن گفتن چی شده و گفتم که سرگیجه سردرد دارم

دست گل مبینا ذالقدر بغل دستی من درد نکنه که مشق عربی منو نوشت

آخه به کل یادم رفته بود مشق عربی داریم

اون هم که دید حال من بده اومد و برای من اون شیش هفت صفحه ای که مشق بود نوشت

و زنگ آخر هم که عربی بود و نمره ی کاملا درخشانم(آره جون خودم) رو دیدم

از بیست شدم................................

فقط خدا رو شکر زیر 15 نشدم

من توی حفظ کردن کلمات عربی مشکلی ندارم

توی قواعد هستش که آبروی هرچی عربه می برم

و خلاصه توی سرویس هم خواب بودم

و خونه رسیدیم

از دوستان گل عذر میخوام که این دو سه هفته چیزی ننوشتم

و خدانگهدار

 

پ.ن:از آقای م میخوام که....................

حرف دلشون رو اونجایی که میدونن بنویسن

 و در آخر من ناراحت نشدم بابت..............

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ یک مدرسه........

دوباره سلام

امروز با اصرار یکی از دوستان نزدیکم تصمیم به درست کردن یک وبلاگ در بلاگفا با نام:

مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

درست کردم.

از کسانی که دوست دارن توی این مدرسه ثبت نام کنند خواهش میکنم به لینک من برن و روی اسم همین وبلاگ کلیک کنند تا این وبلاگ به نمایش دربیاد.

خواهشا تمامی پروفایل و پست اول من رو بخونید و همونطور که ذکر شده ثبت نام کنید.

این پست برای 15 روز پست ثابتی خواهد بود.

پست های بعدی در زیر این پست قرار خواهند گرفت.

خوشحال می شوم در این مدرسه ثبت نام کنید.

همانطور که گفتم محدوده ی سنی وجود نداره و چه پسر و چه دختر میتونن ثبت نام کنند.

تا بعد

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خراب.......

سلام

امتحاناتم رو واقعا خراب کردم

 

 

خلاصه امروز و دیروز که خیلی خندیدیم.

دیروز امتحان زیست داشتیم.

امتحان زیست نیم ترم.....

صبح بعد از اینکه امتحان رو دادم و اومدیم سرکلاس های خودمون بشینیم....

اوا که جلوی من میشینه رفت ردیف سمت راستم و  میز یکی مونده به اخر نشست.

من هم چون دفتر زیست آوا درستم بود و معلم زیست ما هم سرکلاسمون.....مجبور به ژرت کردن دفترش شدم.

فقط نشونه گیری خودم منو کشته......

اشباهی دفتر رو به نیمکت کنارم پرت کردم......

آخه من ردیف وسط میشینم و میز آخر....

دفتره خورد به ملیکا شایسته که میز بغلی میشینه.......

جالب اینجاست صاف خورد توی سرش.......

بدبخت ملیکا که سرش روی میز بود و موهاش هم کوتاه.......

وقتی دفتر آوا خورد به سرش خیلی زیبا دفتر کمونه کرد رسید به آوا.....

ملیکا ی بدبخت هم یهو سیخ شد و و با دست های مشت کرده پرید به من.....

یعنی نشونه گیری من در حد ........ بیست که کمه....... صد بود.

خلاصه......

خاطره ی دیروز رو تعریف نمی کنم چون فقط همینش خوب بود و بقیه ی اون.......

امروز امتحان نیم ترم عربی داشتیم.....

من یکی کچل شدم از بس سخت بود.......

زنگ اول قران داشتیم و روخوانی کردیم و من سه بار توپوق زدم و نمره ی روخوانی من نوزده و نیم شد و خانم صادق بزرگی معلم قرآن ما مدام به ملیکا شایسته گیر داد که صاف بشینه و قوز نکنه....

هرچند که فکر کنم این صاف بشین قوز نکن ها ده بیست باری شد.........

خانم صادق بزرگی هم به من گفت که اون لطیفه ی تصویری ای که جلسه ی پیش براش انجام دادم رو آخر کلاس برای همه نشون بدم......

منتها نشد و افتاد هفته ی بعد.....

زنگ دوم هم که هندسه بود و امتحان های نیم ترممون رو به ما داد و من هم دیدم که چه گلی کاشتم.........

زنگ سوم هم حساب بود و گفت که هنوز امتحانات رو صحیح نکرده و تمرین حل کردیم...

زنگ چهارم هم دینی بود و فقط درباره ی پروژه ها و تحقیق هامون صحبت کردیم و سوال پرسیدیم و خانم شجاعی جواب سوالاتمون رو داد.......

زنگ تفریح که خورد من و دوسه نفر دیگه رفتیم سروقت خانم شجاعی و اون دوسه نفر شروع کردن به پرسیدن سوال.......

من هم که طبق عادت همیشگی خودم سوالاتم زیاد بود هم ایشون رو و هم خودم رو تا زنگ بعد نگه داشتم تا سوالاتم رو بپرسم......

بدبخت هردومون که هم اون و هم خودم دیر به کلاسمون رسیدیم.......

هرچند که ما زنگ آخر هنر داشتیم و گفت که کار خوبه و برای بیست ونه نفر مجبور شدم بگم که این چیزی که کشیدم الهه ی آب و ها و دریاهای یونان باستان هستش و نه گودزیلا یا دراکولا.........

و در اخر به خانه آمدیم......

یه چیز دیگه......

دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه...........

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سلام به........

سلام به همه

امروز هم بعد از چندروز اومدم آپ کنم

بنابر چیزی که گفته بودم اومد براتون بگم دیروز چه اتفاقاتی افتاد و چندتا عکس بذارم

 

دیروز صبح زود اومدیم و امتحان زبان انگلیسی دادیم.سه تا از بچه های کلاس همه که از روی من می نوشتن و درکل دنیایی بود برای خودش.....

مراقب ما هم که خانم حامدی معلم حرفه ی ما بود و کلا ایشون شوت بودن.......

ده بار تقلب کردیم اصلا نفهمید.......

البته جز یه مورد......

زنگ  اول که حرفه بود و کارگاه نرفتیم.......

هرچند که دیگه عادت کردیم.........

از اول سال تا حالا یه بار هم کارگاه نبودیم........

معلم حرفه ی سال پیش ما رو همیشه میبرد.........

این یکی دیگه یه چیزیش شده.......

خلاصه فقط سی دقیقه ی اول زنگ رو حرفه داشتیم........

سی دقیقه ی دوم ریاضی بود...........

البته خوشبختانه........

چون شنبه امتحان حساب ریاضی داریم...........

ببخشید که اینقدر نقطه میذارم.........

نمیدونم چی شده که به نقطه گذاشتن علاقه من شدم..........!!!!!!!!!!

زنگ دوم هم که زبان بود و درس داد و معلم زبان ما کلی قربون صدقه ی من رفت.......

اون روز هم که رفته بودم دفتر دبیران داشتن آش میخوردن که یهو معلم زبانم اومد دستم و گفت و برد سر میزشون.بعد هم به زور آش به اون داغی رو داشت میریخت تو حلق من.

مثلا اسم این حرکت لطف بود........

به هرحال این زنگ هم گذشت و زنگ سوم یعنی اجتماعی رسید.

درس داد و درباره ی کارسوق حرف زدیم و رفتیم صمعی بصری تا یه فیلم درباره ی بانک ببینیم.

مثلا قرار بود این فیلم آموزنده باشه.......

برای ما فیلم کمدی بود.......

آخه در زمان دیدن این فیلم مدام کرکر میخندیدیم.........

خلاصه زنگ چهارم یعنی ادبیات هم سررسید.

معلم درباره ی امتحان حرف زد و درس داد و روخوانی کردیم و نمره گذاشت و.........

کلی کار دیگه

زنگ آخر هم که کامپیوتر بود و کامپیوتری که من سرش بودم یهو هنگ کرد........

تا آخر هم درست نشد که نشد........

حتی با اینکه خاموش روشن هم کردم درست نشد..........

و در آخر زنگ خورد و ما هم که از خدا خواسته از سایت بیرون اومدیم..........

 

این عکس پایین رو فقط برای اینکه جالب بود گذاشتم.فقط بینید...........

 

 

عکس پایین هم خیلی جالبه.....اون رو به خاطر یکی از دوستام که عاشق گربه هاست گذاشتم......

آیدا جون.....امیدوارم خوشت بیاد.......

 

 

این هم چند عکس از قهوه برای کافه ای ها..............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم کافه ای ها خوششون اومده باشه........

 

و اما عکس متحرکی از یک شبح که میگن توی ایران دیده شده.......

 

فاطمه جون هم خواسته بود که عکس هایی از فیلم خاطرات یک خون آشام بذارم.

راستی یه چیز......وبلاگ من هیچ ربطی به این فیلم نداره.....

خودم هم این فیلم رو ندیدم ولی همه ی کتاب هاشو خوندم.......

 

 

 

 

 

 

امیدوارم از این عکس ها هم خوشتون اومده باشه......

 

دیگه سفارشی نداشتم.......

بازم میگم:........

اگه عکسی میخواید بگید تا من براتون بذارم......

 

خدانگهدار تا پست بعدی.........

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ امتحان ها .......

سلام

امتحان ها شروع شده و کمتر می تونم سربزنم و آپ کنم.از این بابت متاسفم....

خوب......

بگذریم......

امروز رفتیم مدرسه و شاهد بارش شدید باران بودیم........

ساعت هفت و نیم تا یه ربع به هشت هم که امتحان شیمی بود و خلاصه من فکرکنم خوب دادم......

زنگ اول مثل همیشه زیست بود و درس داد و پرسید......

آخر هم که کلی وقت اضافه داشتیم و همین موجود زنده هدر داد.

زنگ دوم هم که فیزیک بود و ....

ا

م

ت

ح

ا

ن

فیزیکی که دیروز داشتیم(امتحان نیم ترم بود این)به ما داد و بعد هم دوباره پس گرفت...

در یک جمله می تونم بگم که من امتحان فیزیکم رو خراب کردم....

بعد هم که اشکالات رو گرفت و تمرین هایی که خیلی وقت پیش تکلیف مون بود حل کردیم.

زنگ سوم هم که انشا بود....

معلم انشای ما خیلی باحاله.....

قبل از اینکه کلاس بیاد رفتم پیشش.....

ـــ سلام خانم پاکزاد(من)

ـــ سلام ملیکا جان.چرا هفته ی پیش نیومدی مدرسه؟(معلم ـ خانم پاکزاد)

ـــ خانم......ام......خوب.......از خانم جعفری معاونمون بپرسید....من نمی گم(من:درحالی که می خندم)

ـــ خوب...باشه...می پرسم.چه خبر؟(خانم پاکزاد:درحالی که دندون های بزرگش رو نشون میده.)

ـــ خانم هیچی.این زنگ که میاید کلاس ما کار مهمی دارید؟(من:درحالی که قیافه ای معصوم به خودم گرفتم.)

ـــ نه.اصلا.میخوام گروه گروهتون کنم.یه انشا بدم بنویسین.متن و شعر خودت رو بخونی و.....(موارد دیگه)چطور؟میخوای بری بیرون؟(پاکزاد:درحالی که زل زده به چشمای من)

ـــ بله.اگه اجازه بدین.(من:التماس)

ـــ باشه برو.نیم ساعت آخر هرجایی میخوای برو(پاکزاد:مثلا منو خوشحال کرده)

ـــ جانم؟؟؟؟واقعا؟؟؟؟(من:با دهان باز)

ـــ آره.برو

 

خلاصه گروه بدی هم کرد و من هم بیرون رفتم.میخواست منو سرگروه انشا بکنه اما خودم نخواستم.حالا دفعه ی بعد که میخواست انتخاب کنه میشم.

زنگ آخر هم که ریاضی بود و جواب تمرین های کتاب تکمیلی رو نوشتیم و کرکر خندیدیم.سر اینکه مدام رحمانیان میگفت که برای اون کلاس جبرانی گذاشته چون دو جلسه ریاضی نداشتن.

ما هم میگفتیم که ما سه جلسه نداشتیم.

میگفت به یه دلیلی براشون گذاشته

گیر دادیم چه دلیلی

و..........

خلاصه بعد هم اومدیم خونه و .........

امتحان و ........

خواب و .........

اینترنت.

 

من چهارشنبه اون عکس هایی رو که سفارش داده بودید میذارم.

اگه باز هم میخواید بگید.

 

کاری ندارین؟؟؟؟؟

نه؟؟؟؟؟؟؟

بله؟؟؟؟؟؟

هر دو گزینه؟؟؟؟؟؟

هیچ کدام؟؟؟؟؟؟؟

انحرافی؟؟؟؟؟؟

ههههههه؟؟؟؟

خداحافظ

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عید عید عید عید......

سلام سلام سلام سلام

عید غدیر مبارک باد.

ازتون یه خواهش دارم......

به عنوان عیدی به شما میخوام که بگین چه عکس هایی میخواین تا براتون این تو منظورم توی وبلاگمه ....بذارم؟؟؟؟

هرچی بگین میذارم....

راستی....امروز به مناسبت اینکه قراره امتحانات نیم ترممون شروع بشه براتون چندتا عکس باحال از مدرسه میذارم..........

پس خدانگهدار.....

 

 

 

 

 

قلب

قلب

قلب

قلب

قلب

قلب

امیدوارم خوشتون اومده باشه

قلب

قلب

قلب

قلب

قلب

قلب

نویسنده : یک خون آشام تشنه به خون ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس